X
تبلیغات
رایتل
چهارشنبه 28 تیر‌ماه سال 1391

.0070.

جایی هست
در انتهای درد
که نام تو را نیز
فراموش می‌کنم.
آن‌جاست
که چشمانم را
می‌بندم.

چهارشنبه 28 تیر‌ماه سال 1391

.0069.

حماسه‌ای‌ست
اشک ریختن
بر جنونِ خود
که این‌گونه به تطاول
دست گشوده است.

چهارشنبه 28 تیر‌ماه سال 1391

.0068.

قفس تنگ است
و آغوشت
تنگ‌تر
قفسی به حجمِ آغوشت
می‌خواهم.

یکشنبه 25 تیر‌ماه سال 1391

.0067.

تموز و زمهریر
مهر  ِ توست
که مرا
برترین ِ خود قرار داده‌ای.

با گوشه‌نگاهی به: اگر با من نبودش هیچ میلی.... چرا ظرف مرا بشکسته لیلی

چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1391

.0066.

آسمان
موطن ِ پرندگانی‌ست که
تو آزادِشان کرده‌ای.

چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1391

.0065.

آسمان همان‌قدر که بزرگ است
در چشمان‌ تو کوچک می‌شود.
جهان به قدر  ِ چشمان توست.

چهارشنبه 21 تیر‌ماه سال 1391

.0064.

ای‌کاش آب بودمی
چونان‌چون عطشی
در دل ِ یار.
ای‌کاش آه بودمی
چونان‌چون بغضی
در نای ِ یار.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

.0063.

آسمانی‌ترین چهره‌ی زمین را
دریا
رقم می‌زند.

از باب دلتنگی برای آزاد بودنِ دریا.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

.0062.

یکی بود، یکی نبود
تلخ‌ترین آغاز یک قصه بود.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

.0061.

اندوه آب و ماه را
دستانِ آمرزشی از شانه‌هایم سِتُرد
که هراسِ کوچکِ حیات را
با عشق
آشنا کرد.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

.0060.

معبد مرد سرگردان بیابان را
سایه‌ی سنگی‌ست
که در پناه آن
چون جنینی
خویش را
ستایش می‌کند.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

.0059.

در گوش مان به نجوا می‌گویند:
پشتت خنجر خورده است
و
می‌روند.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

.0058.

یکی بود... میخواست نباشه. ولی بود.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

.0057.

حرف‌هایمان باشد برای بعد
بگذار نگاهت کنم...
بغض نگاه
گلویم را می‌جَوَد.

دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

.0056.

دلش شکست.
جمع‌ش نکرد
همان‌جا
گذاشت
و
رفت.
شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0055.

این اولین چیزی بود که در دنیا برای خودم نوشتم:

پنج حلقه‌ی امید در دست دارم
پنج راز معرفت
هر یک رازی.
نخستین راز شعله است
راز پرومته با آدمیان
و آن‌گاه  
راز آفتاب
و سپس راز ایمان
و آن‌گاه رازی خُرد؛
راز اندوه
که شادی‌ش مفهوم می‌کند
واپسین اما:
راز مهری‌ست
که در دل می‌ماند.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0054.

با ستاره‌ی شوق
این منم
در آستانه‌ی چشمان تو.
و می‌دانم چندان پاکم
که ذوق لطیف انتظارم را
حس کنی.
چشمت را
آسوده بر هم بگذار؛
رؤیایت را تا خورشید خواهم زیست.
و حجیم‌ترین شب زمین را
بر برودت نافذ خاک
گام خواهم زد.
*
نه!
این فصل سرد را
دیگر
پروایی نیست
پروایی
نیست.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0053.

تلخ است
می‌دانم
در کویر، چاهی پر آب بودن
و در انتظار تشنه‌ترین لب
در طراوت خود پیر شدن.

سیبی رسیده بر درخت کُفر بهشت بودن
و در انتظار آدم و حوایی اَبتر
به پرشبنم‌ترین ِ نگاه پژمردن.

صریح‌ترین لهجه‌ی زمان بودن
و در پروای ناقوس پایان
عمر را بی‌وقفه پیمودن.

تلخ است
می‌دانم
با تنی عریان و لَخت
آلوده به مس و نمک
از این خاک برآشفتن
و چهره را در غبار ِتوفان ِ انتظار
آژیدن.

تلخم
می‌دانم.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0052.

«مقام»
بی‌رحم و دلتنگ بود
جهان
پیش از آن که از نیمه تابستان
در گذریم.
عشقِ دور را لمس کردیم
و نوزاد ِ بی پناه ِ شوق را
در نیمه‌ی زمستان
ایمن کردیم.

با برداشتی آزاد از مقام شاملوی بزرگ

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0051.

باکره‌تر از صدایی که
تا کنون بر نیامده است؛
و پنهان‌تر از نگاهی که
آشکار شده است:
- ما تنهاییم.
تنهاتر از خنده کودکی
تا به کشف جهان بر آید.
بنگر!
تو آنسوی دیواری
و روزگارت را بر منظومه‌ای مغموم
به خورشیدی که در آن سوی دیوار
به چرک مینشیند،
خشک میکنی.
بر گستره زیبایی که
ظلمات
تمامی چشم‌اندازش را
به رؤیا بدل کرده است.
و شکست ِ حصار اندوه را
در ترکیدن ِ بغض رؤیایت
تعبیر میکنی.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0050.

در کوهستان
هر چه از منظر چشم دور است،
کوچک.
و کوچک‌تر
هر چه دورتر.
در دوردست‌ترین جای جهان
در قلب ِ من
بزرگی!

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0049.

نه!
تا پیش‌تر نیایی
در نمی‌یابی
که چه تابستان سوخته‌ای داشته‌ام من
بی‌تراوش ِ تو.

تا نزدیک‌تر ننگری
در نخواهی یافت
که چه ترس بی‌شکیبی را در شریان‌های خود عبور داده‌ام
بی حضور ِ سیال ِ تو.

دستت را تا آشفته حضورم نکنی
هذیان پر تَعَبم را در عضلات ِ مغزم
تعبیر نخواهی کرد.

با این همه
پروایی نیست
حیرت لطیفت را میزبان جنونم کن
تا بودن..
تا شدن..
تا سیرابی نفس.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0048.

بغض شب را رها مکن
بگذار تا ببارد
اشک مهتاب
بر عریانی تن ِ تشنه‌ی ما!

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0047.

چشمان خسته را بیاشوبان!
مهتابِ بیدار
تا یک همآغوشی دیگر
مهمان ما است.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0046.

قلبی، دستی، حلقه زنجیری
و غروری که این تثلیث را
با لبخند ِ عشق
به تمامی می‌پذیرد.


منظور از حلقه‌زنجیر: حلقه‌ای که به انگشت یکی مانده به آخر دست چپ می‌اندازند و لزومن به معنی حلقه‌ی ازدواج نیست. بلکه نشانه‌ی تعهد است.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0045.

جهان
تصویر من است
که چشمان تو به نقش کشیده است
بر هُرم پریشان قحطی

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0044.

نگاهت،
رنگِ گلی است
به‌باغی که
با فاجعه تبر
سودا شده است.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0043.

ما
ایمان ِ خویش را
در اضطرابِ خاک یافته‌ایم
صورت ِ خود را به خاک آغشته کنیم
تا به هوا آلوده نشویم.

اضافات:
صورت خود را به عشق هم آلوده کنید. کافرم اگر جُو ی زیان بینید.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0042.

عطر شراب در چشم،
و مخمور کلام در شعر،
صلت ِ آسمان؛ باران
و قدح کویر؛ تشنگی

در کدامین جرعه
خواهی آموخت
که سخاوت عشق،
ترنم ِ آرامش دریاست
بر تن خسته کویر؟

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0041.

من در این جهان به آوارگی یله شده‌ام
و آواز شادمانه‌ی خویش را می‌خوانم
اگرچه آواز ممنوع است.

و هنوز نفس میکشم
اگرچه نمادهای اخطار
هوا را ممنوع کرده است.

و هنوز دست می‌سایم
بر این برگه‌ی خندان
اگرچه جنگل را با
تابوت و تبر
سودا کرده‌اند.

و هنوز دوست می‌دارم جُستن‌ات را
اگرچه عنکبوت خسته
دوست داشتن را
در پیله حقد پنهان کرده است.

و تمامی آن خوشبختی را که در رؤیا جُسته‌ام
برای تو
روزی
به هدیه خواهم آورد
اگرچه دیدارت ممنوع است.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0040.

یکی بود، یکی نیود
تلخ‌ترین آغاز یک قصه بود.

شنبه 17 تیر‌ماه سال 1391

.0039.

اندوه آب و ماه را
دستانِ آمرزشی از شانه‌هایم سِتُرد
که هراسِ کوچکِ حیات را
با عشق
آشنا می‌کرد.

چهارشنبه 14 تیر‌ماه سال 1391

.0038.

آسمان
دیواری بی‌انتهاست
آبی و صُلب
وقتی خسیس است و بی‌رحم
و نه
اشکی دارد و
نه

پروازی.

سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1391

.0037.

کسی هست
به دورترین نام ممکن
که روزی خواهد آمد
و بر سر مزارت
به سنگ خواهد زد که:
«بیدار شو
دیدی آمدم.»